چکامه بر دوش
اگر آسمان دنیا بگشاید اینک اللّه /من از این دیار غربت بروم چکامه بر دوش
درباره وبلاگ


من از شعر لبریزم
و از دوست داشتن سرشار.
با تو قسمت می كنم اینجا
سهمی از دلبستگی هایم را... .
****** ******
******************
***************
************
********
*****
**


مدیر وبلاگ : مهدیه
نظرسنجی
رمان "فصل رسیدن" رو میخونید؟







پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
استخدام کارشناس فروش غیر حضوری




نوع مطلب :
برچسب ها : دیجی کالا، خرید به صرفه، خرید،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، رمان فصل رسیدن،

       نظرات
شنبه 27 اردیبهشت 1399
مهدیه


پرستو: مامان مژده بده که داری به آرزوت می‌رسی!

مامان مهری با هیجان لقمه‌ای که داشت درست می‌کرد را کنار گذاشت و گفت: نگو که داری عروس می‌شی؟!

پرستو: چجوری انقدر سریع می‌فهمی من چی می‌خوام بگم مامان؟ دو تا حدس غلط محض دلخوشی من بزن خب!

مامان مهری: وقتی خودت مامان شدی می‌فهمی. از حالت چشمای بچه‌ات حرف دلشو می‌فهمی. حالا کی میان؟

پرستو: آخر هفته تشریف میارن. ولی مامان هنوز هیچی قطعی نیستا. باید خانواده‌شونو بیشتر بشناسیم. الان فقط دارن میان یه خواستگاری ساده. نبری و بدوزی واسه خودت!

مامان مهری: خیلی خب حالا نترس. به این سرعت نمی‌خوام بفرستمت بری که! 

بعد ناگهان با دستش آرام به صورتش زد و گفت: وای چقدر کار دارم خدا مرگم بده! زود باش بخور و برو من به کارام برسم. زود باش!

پرستو با خنده جواب داد: مامان حالا کو تا پنج شنبه! چیکار داری؟ یکی دو ساعت بعد شام میان و میرن.

مامان مهری: ساکت ساکت! تو از این چیزا سر در نمیاری.

پرستو: باشه چشم...آ...بفرما. اینم لقمه آخر. لقمه را در دهان گذاشت و با دهان پر به سمت در رفت در حالی که داشت کفشهایش را می‌پوشید گفت:

مامان نری بیفتی به جون در و دیوارا دوباره‌ها! همه جا تمیزه بخدا.

مامان مهری در حالی‌که یک ساندویچ دیگر به دست پرستو می‌داد او را به بیرون هل داد و گفت: برو بیرون. برو انقدر حرف نزن. خداحافظ.

و در را بست و فرصت اعتراض دیگری به پرستو نداد. پرستو همانطور که ساندویچ را گاز می‌زد وارد آسانسور شد. می‌خواست تا کسی او را موقع خوردن ندیده ساندیچش را تمام کند. بنابراین تا می‌توانست تند تند می‌خورد. اما از شانسش آسانسور در طبقه دوم ایستاد؛ در باز شد و پشت در کسی نبود جز برسام. زیر چشمانش به وضوح گود رفته بود و معلوم بود دیشب را نخوابیده است. با دیدن پرستو در آن وضعیت، یک آن صورتش کش آمد و خواست بخندد اما خودش را جمع و جور کرد و وارد آسانسور شد و پشت به پرستو ایستاد. لقمه‌ی بزرگ در گلوی پرستو گیر کرد و به سرفه افتاد. به سختی جلوی سرفه‌اش را گرفت که باعث شد اشک از چشمانش سرازیر شود. برسام برگشت و نیم نگاهی به پرستو انداخت و بدون حرف، بطری آبی که در دستش بود را به سمت پرستو گرفت. پرستو هم چون درآستانه خفگی بود بدون تعارف بطری را گرفت و نوشید. از آسانسور که خارج شدند برسام نگاه دوباره‌ و کوتاهی به سمت پرستو انداخت و وقتی دید نفسش بالا می‌آید به سمت پارکینگ به راه افتاد. پرستو پشت سرش با صدای تقریبا بلند گفت: ممنون! اما برسام جوابی نداد و به راهش ادامه داد.

چقدر این پسر مغرور و از خود راضی بود. حتی کمک کردنش هم به آدمیزاد نرفته بود. بدبختانه همین غرور هم به جذابیتش می‌افزود و پرستو اصلا دوست نداشت در دام این جذابیت غریب و بی حد و مرز گرفتار شود.






نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : فصل رسیدن، رمان ایرانی، رمان فارسی، رمان عاشقانه،
لینک های مرتبط : قسمت قبلی، صفحه اصلی وبلاگ، قسمت اول رمان،

       نظرات
جمعه 6 تیر 1399
مهدیه
سلام دوستان چکامه بر دوش
امیدوارم حالتون خوب باشه. 

همونطور که میدونید حدود دوهفته است که هر روز یک قسمت از رمان در حال تایپم رو براتون آپ میکنم به نام: "فصل رسیدن". 
هر نویسنده ای دلش میخواد بازتاب نوشته هاشو بدونه منم دوست دارم نظراتتونو بدونم. میخونید؟ نمی خونید؟
اگه یه نفرم اعلام وجود کنه انگیزه ای میشه برای منِ نویسنده تازه کار! حتی شده بگید افتضاحه مزخرفه به فلان دلیل و بهمان دلیل هرچی که نشون بده خوندید
خدا رو چه دیدی شاید تو یه نفر دلیل اصلی من شدی برای یه نویسنده بزرگ شدن!
پس لطفا اگه میخونی نظرتو حتما بهم بگو. و بدون که خیلی خیلی برام مهمه

اگر هم رمان رو نخوندی توی قسمت لینکهای مرتبط همین پست برات لینک صفحه اول رمان و لینک موضوع رمان رو گذاشتم. این رمان یه رمان عاشقانه و تقریبا معماییه. لطفا اگه وقت داری و به رمان علاقه داری بخون و نظرتو همینجا بهم بگو وقت زیادی ازت نمیگیره چون فقط چند صفحه اش فعلا آپ شده.

ممنونم از همه تون
توی نظر سنجی وبلاگ هم حتما شرکت کنید
مشتاقانه چشم دوختم به بخش نظرات





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : سخنی با مخاطبان،
لینک های مرتبط : قسمت اول رمان فصل رسیدن، موضوع "فصل رسیدن"،

       نظرات
شنبه 3 خرداد 1399
مهدیه

آن شب فکر و خیال پرستو را رها نمی‌کرد و نمی‌توانست بخوابد. از طرفی به فکر خواستگاری بود و نگران آینده‌اش؛ و از طرف دیگر معمای ربوده شدن زیبا ذهنش را مشغول کرده بود. پیدا شدن سر و کله‌ی برادری که در این چند سال فقط یک بار دیده بودش، برایش خیلی عجیب بود. به خصوص اینکه این خواهر و برادر هیچ شباهت ظاهری هم به یکدیگر نداشتند و همین موضوع پرستو را به اشتباه انداخته بود. 

خیلی بی سر و صدا یک لیوان چای برای خودش درست کرد و به سمت تراس رفت تا هوایی تازه کند. روی صندلی نشست و به نظرش بویی شبیه بوی دریا به مشامش رسید. نفس عمیقی کشید و چشمها را بست و به صدای شب گوش سپرد. شب شلوغ و پر همهمه تهران؛ شبی که هرگز خیال استراحت و آرامش نداشت و با دود و گرفتگی و خفگی عجین شده بود. دلش بدتر گرفت. خواست به اتاقش برگردد که صدای مردی توجهش را جلب کرد.

صدا از یکی از واحدهای طبقه پایین می‌آمد. پرستو از لبه‌ی تراس به پایین خم شد و دید چراغ واحد زیبا خانم هنوز روشن است. صدای داد و فریاد برادر زیبا تا طبقه بالا می‌رسید، اما پرستو متوجه حرفهایش نمی‌شد. صدا فقط صدای خودِ برسام بود پس پرستو حدس زد که دارد با تلفن صحبت می‌کند.  سعی کرد بیشتر به جلو خم شود تا داخل آپارتمان را ببیند اما نتوانست. آن زاویه اصلا مناسب نبود. در حین این تلاش و تقلا، صدای برسام قطع شد و ناگهان در تراس را باز کرد و با صورتی سرخ و موهایی آشفته تر از قبل در حالی که قفسه سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت و بلند و صدادار نفس می‌کشید، وارد تراس شد. دستی به سر و ریشش کشید و گوشی را روی میز پرت کرد. چشمها را به هم فشرد، سرش را بالا گرفت و وقتی چشمها را باز کرد با دیدن پرستو که از تراس آویزان شده بود و موهای بلندش از پشت سرش پایین ریخته بود، جا خورد! پرستو چند ثانیه‌ای نتوانست نگاهش را بگیرد اما ناگهان به خودش آمد و متوجه وضعیت نامناسبش شد.در مقابل نگاه بهت زده‌ی برسام خودش را بالا کشید، به سرعت به داخل رفت و در را بست.

قلبش به شدت می‌زد. هر وقت این آدم را می‌دید، حس عجیب و ناشناخته‌ای تمام وجودش را به بازی می‌گرفت. علاوه بر قلبش که وحشیانه می‌تاخت، آب دهانش هم خشک می‌شد؛ حرکاتش انگار از اختیارش خارج می‌شد و دست و پایش را گم می‌کرد. بچه نبود که حسش را نفهمد، اما نمی‌خواست باورش کند. نمی‌خواست به این حس بها بدهد. آنچه از ظاهر برسام بر می‌آمد این بود که آدم درستی نیست. حداقل می‌شد مطمئن بود که وضعیت روانی درست و حسابی نداشت! و عقل پرستو به او هشدار می‌داد که به چنین آدمی نزدیک نشود. به علاوه پرستو قرار بود چند وقت دیگر با اشوان ازدواج کند؛ بنابراین این احساسات و  هیجانات معنی نداشت. باید جلوی خودش را می‌گرفت. مطمئن بود که این هیجان و بالا رفتن تپش قلبش به خاطر جذابیت ظاهری برسام به سراغش می‌آید و حتماً بعد از مدتی از بین خواهد رفت. این هیجانات را بارها تجربه کرده بود. 

اما باوجود تمام این دلیل و منطق‌ها، آن شب نقش چشمان وحشی و نگاههای خیره‌ی برسام، تا زمان خواب از خیال پرستو نرفت.





نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : فصل رسیدن، رمان، رمان ایرانی، رمان فارسی، رمان عاشقانه،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، قسمت اول رمان، کتاب قلعه حیوانات، قسمت قبلی،

       نظرات
شنبه 3 خرداد 1399
مهدیه

گل از گل اشوان شکفت و بلند بلند خندید. طوری که چند نفری برگشتند و نگاهش کردند. بلافاصله علامتی به یکی از گارسون‌ها داد و چند نفر در حالی که یک دسته گل بزرگ باگلهای صورتی و سفید، یک کیک قرمز رنگ با تزئینات شکلاتی و یک عالمه بادکنک قرمز را با خودشان حمل می‌کردند به میز نزدیک شدند. تعجب پرستو هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. اصلاً از اشوان توقع همچین سوپرایز و برنامه ریزی را نداشت. شرمنده شد که هنوز هم آن حس مخالف و سرکش در وجودش زنده بود؛ با قدردانی به اشوان نگاه کرد و خندید.

آن شب خودشان دو نفره جشن گرفتند و اشوان حلقه‌ای را که پرستو موقع بریدن کیک از آن بیرون آورده بود به انگشت پرستو انداخت. شادی‌اش به پرستو هم سرایت کرده بود و همه آنها را به چشم یک زوج جوان و خوشبخت می‌دیدند. 

در راه برگشت صحبت به ماجرای زیبا کشیده شد و پرستو پرسید:

-خبر نداری پلیس‌ چیکار کرده؟ سرنخی پیدا شده؟

اشوان: نه هنوز. فقط فهمیدن که رد خون مال زیبا خانم بوده.

پرستو: وای چه بد! بیچاره معلوم نیست چه بلایی سرش اوردن . خیلی نگرانشم کاش زودتر پیداش کنن.

اشوان: فکرشو نکن جانم. این کارا کار پلیسه. خودشون می‌دونن چیکار کنن. بیا امشبمونو با این فکرا خراب نکنیم.

صدای ضبط ماشین را بیشتر کرد و غرق در خوشی، از آرزوهای آینده‌اش می‌گفت. از برنامه‌هایی که برای عروسی داشت و حتی از بچه‌هایی که دلش می‌خواست داشته باشد. آخر شب حدود ساعت 12.5 بود که جلوی در آپارتمان رسیدند. پرستو دیگر مخالفتی نکرد و مشکلی نداشت که کسی آنها را با هم ببیند. ناگهان چیزی یادش آمد و از اشوان پرسید:

-راستی امروز یه آقایی رو دیدم خونه‌ی زیبا خانم. فکر کنم نامزدشه یا دوست پسرش... چون خیلی ناراحت به نظر می‌رسید.

اشوان همان طور که چراغها را خاموش می‌کرد پرسید: تو کجا دیدیش؟

پرستو: خب داشتم جلوی در خونه‌شون صحنه جرم رو تجسم می‌کردم. چند دقیقه‌ای هم اونجا بودم که در رو باز کرد. تازه شاکی هم شد که چرا اونجا ایستادم! می‌شناسیش؟

تا اشوان خواست لب باز کند و حرفی بزند ماشین مشکی رنگی از راه رسید و درست مقابل آنها پارک کرد. چراغها را که خاموش کرد باز هم همان دو چشم وحشی بود که پرستو را نگاه می‌کرد. این بار تعجب هم در نگاهش بود و چیز دیگری که پرستو آن را نفهمید. چیزی شبیه دلخوری.

اشوان: حلال‌زاده ست. 

و از ماشین پیاده شد. پرستو هم به تبع اشوان پیاده شد و بعد هم آن پسر. اشوان جلو رفت و با او دست داد و به نامی خطابش کرد که تمام معادلات ذهنی پرستو را به هم ریخت.

اشوان: سلام. خوبین آقای آریا فر؟

پسر با همان صدای خسته جواب داد: سلام . ممنون.

اشوان: خبری نشد؟

پسر سری تکان داد و به زور گفت: نه. چشمش به حلقه‌ی دست پرستو افتاد و با گفتن یک ببخشید به داخل آپارتمان رفت.

پرستو خودش را جمع و جور کرد و پرسید: آریا فر؟ فامیله با زیبا خانم؟

اشوان: آره. برادرشه. برسام آریافر.







نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : رمان، رمان ایرانی، رمان فارسی، رمان عاشقانه، فصل رسیدن،
لینک های مرتبط : قسمت اول این رمان، صفحه اصلی وبلاگ، قسمت قبلی، کتاب هیچ دوستی بجز کوهستان، قسمت بعدی،

       نظرات
جمعه 2 خرداد 1399
مهدیه

اشوان، پرستو را به یک رستوران با صفای سنتی برد. رستوران در فضای باز و با المان‌های طبیعی و قدیمی طراحی شده بود. به جای صندلی، کنده‌ی درخت بود و به جای چراغ، فانوس. جای آرامش‌بخش و دلپذیری که بوی بهار نارنج می‌داد. در طی همین مدت کوتاه رگِ خواب پرستو به دست اشوان آمده بود. می‌دانست که پرستو از طبیعت لذت می‌برد و صدای آواز پرندگان را به صدای موسیقی ترجیح می‌دهد. می‌دانست که وقتی هندزفری در گوش می‌گذارد به جای موسیقی، صدای ضبط شده‌ی پرنده‌ها را گوش می‌دهد. از آرزوی بزرگ پرستو هم خبر داشت؛ جهانگرد شدن. اشوان موافق بود و به پرستو قول داده بود کارش در آینده طوری خواهد بود که چند ماهی در سال را بتوانند به گشت و گذار بپردازند.

روی کنده درخت‌ها نشستند، اشوان دوتا چای آتشی سفارش داد و گفت: فکر نکنی اینا کنده درخت واقعی هستنا! مصنوعی اند. 

پرستو جواب داد: از دور فکر کردم واقعی اند. داشتم ناراحت میشدم که فهمیدم نه بابا واقعی نیستن. 

پرستو از طرفداران طبیعت و محیط زیست بود و از اینکه اشوان به این موضوع دقت می‌کرد خوشحال بود. اشوان دائماً با موهایش ور می‌رفت و اطراف را نگاه می‌کرد. بی قرار بود .

پرستو پرسید: چیزی شده؟ انگار حالت خوب نیست؟

اشوان بالاخره به پرستو نگاه کرد و چند ثانیه در چشمانش خیره شد. به سختی گفت: نه چیزی نیست. یعنی... میگم بهت... بذار چایمونو بخوریم.

دخترها شمّ تیزی دارند. پرستو همه چیز را پیش پیش می‌دانست و فقط منتظر بود زودتر اشوان به حرف بیاید. اما گوشه‌ی قلبش هنوز استرس و دلشوره پهلو گرفته بود. چای‌ها را که آوردند بالاخره اشوان به حرف آمد و همان حرفی را زد که پرستو انتظار داشت:

-پرستو جان! همونطور که خودت میدونی این مدت که داریم با هم آشنا می‌شیم، فهمیدیم که خیلی روحیاتمون شبیه همدیگه‌است. رویاهای مشترک زیادی داریم و همو درک می‌کنیم. راستش من فکر می‌کنم کاملا مناسب همدیگه ایم. اینو از اولین روزی که دیدمت فهمیدم. اما خواستم با منطق برم جلو. الان منطقم هم احساسمو تایید می‌کنه. می‌خواستم... می‎‌خواستم بگم اگه موافقی، آخر هفته با مامان اینا بیایم خواستگاری.

پرستو با اینکه منتظر شنیدن همین حرفها بود اما باز هم هول شد؛ انگار خون از نوک انگشتان پاهایش به سمت صورتش دوید و همزمان هم یخ زد و هم گر گرفت. سرش را پایین انداخت و نتوانست چیزی بگوید. نمی‌دانست این حس لعنتی چیست که نمی‌گذارد او حرف بزند.

اشوان به حرف آمد و با صدایی که رگه‌هایی از خنده داشت گفت: نمی‌خوای چیزی بگی؟ چرا انقدر خجالت کشیدی؟

نمی‌دانست که حس پرستو خجالت نبود؛ حسی بازدارنده بود که خودش هم آن را درک نمی‌کرد. یکی دو دقیقه طول کشید تا عقلش بر احساسش غلبه کند و مانع از دست رفتن شانسِ زندگی‌اش شود. جرعه‌ای از چای سرد شده‌اش را نوشید و گفت: درست می‌گی. منم فکر می‌کنم برای هم مناسبیم. میتونی با خانواده‌ت بیای خونمون!





نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : رمان، رمان ایرانی، رمان فارسی، فصل رسیدن، رمان عاشقانه،
لینک های مرتبط : قسمت اول رمان، صفحه اصلی وبلاگ، قسمت قبلی، قسمت بعدی، کتاب هیچ دوستی بجز کوهستان،

       نظرات
پنجشنبه 1 خرداد 1399
مهدیه

آنچه پرستو حدس می‌زد این بود که آن پسر احتمالاً نامزد زیبا بود یا حداقل رابطه‌ی عاشقانه‌ای با هم داشتند.از چشمانش معلوم بود که گریه کرده و حتماً خیلی بابت ربوده شدن زیبا عصبی و ناراحت بود. دل پرستو برایش سوخت.

طبق عادت همیشگی‌اش روی صندلی پشت پنجره‌ی اتاقش نشست و پرده‌ها را کنار زد. لیوان چایش را روی لبه‌ی پنجره گذاشت و کف پاهایش را به دیوارِ پایین پنجره چسباند. همین طور که بخارِ چای را که روی شیشه می‌نشست، تماشا می‌کرد؛  غرق در خیالاتش می‌شد. انگار آن چیزی که از پشت پنجره‌ی بخار گرفته می‌دید، کوچه و محله‌ای نبود که در آن زندگی می‌کرد. جای دیگری از جهان بود با مردمان دیگر. آن روز در جزیره‌ای آرام و ساکت سیر می‌کرد. جزیره‌ای که تنها صدایی که از آن به گوش می‌رسید، صدای پرندگان و امواج دریا بود.

لیوان چای را که برداشت، گوشی‌اش زنگ خورد. اشوان بود.

پرستو: سلــــام آقا اشوان. چه عجب یاد ما کردی؟

اشوان: سلام پرستو جان خوبی؟ ببخشید نرسیدم زودتر زنگ بزنم. خونه‌ای؟

پرستو: آره تازه رسیدم. تو کجایی؟

اشوان: من پایین جلوی درم. میتونی بیای ؟بریم بیرون یه دور بزنیم.

پرستو: گفته بودم که نمیخوام تا چیزی قطعی نشده، همسایه‌ها بفهمن. برو سر کوچه وایسا تا بیام. 

اشوان خندید و جواب داد: باشه می‌رم سر کوچه. هر  چند فکر کنم همین روزا دیگه این قایم موشک بازی تموم بشه. زودی بیا.

چیزی در دل پرستو تکان خورد و لبخند خفیفی روی لبش آمد همراه با استرسی عجیب که علت آن را نمی‌دانست!

گوشی را قطع کرد و حاضر شد. بی حواس، مانتوی چهارخانه‌ی آبی و سفیدش را پوشید با شال و شلوار سرمه‌ای. حواسش پی حرف آخر اشوان بود.

پرستو: مامان من دارم با اشوان می‌رم بیرون. کاری نداری؟

مامان مهری: برو مامان خدا به همرات. زود برگرد.

بعد هم چشمکی زد  و گفت: بهش بگو زودتر بیاد خواستگاری.

پرستو اخم کرد، کفش‌هایش را پوشید و بدون اینکه جوابی به مادرش بدهد از خانه خارج شد.

اشوان بر خلاف همیشه که تیپ اسپرت می‌زد، آن روز پیراهن پوشیده بود. پیراهن لیمویی رنگی که با شلوار مشکی خیلی برازنده‌اش بود. مثل همیشه پرستو را که دید، لبخند بزرگی مهمان چهره‌اش شد. داخل ماشین نشسته بود. سرش را به نشانه‌ی سلام تکان داد و در را از داخل برای پرستو باز کرد. استرس پرستو با دیدن لبخند اشوان از بین رفت. نفس عمیق و راحتی کشید و روی صندلی نشست. اشوان ماشین را روشن کرد و گفت: می‌خوام ببرمت یه جای باحال. راستی چه ناز شدی!

این را گفت بدون اینکه نگاهی به سمت پرستو بیندازد اما دل پرستو قنج رفت و گفت: ممنون.





نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : رمان، رمان فارسی، رمان ایرانی، رمان عاشقانه، فصل رسیدن،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، قسمت اول رمان، کتاب هیج دوستی بجز کوهستان، قسمت بعدی، قسمت قبلی،

       نظرات
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399
مهدیه

مث آدم پای تصمیمت باش

ما ته قصه به دنیا اومدیم

سیبُ از دست رفاقتم بگیر

همه امتحان شدن ، ما اومدیم

سیب حوا



برای خواندن ادامه شعر اینجا کلیک کنید


نوع مطلب : عبدالجبار کاکایی، 
برچسب ها : ترانه و شعر عامیانه، ترانه، شعر،
لینک های مرتبط : کتاب من پیش از تو اثر جوجو مویز، صفحه اصلی وبلاگ، دوستت دارم ای خیال لطیف،

       نظرات
سه شنبه 30 اردیبهشت 1399
مهدیه

ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر

خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه ی لب های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی نهایت است

با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن

فاضل نظری






نوع مطلب : فاضل نظری، 
برچسب ها : شعر، شعر کلاسیک،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، کتاب سمفونی مردگان، ای نفس خرم باد صبا،

       نظرات
سه شنبه 30 اردیبهشت 1399
مهدیه

پرستو آن روز با عجله کارش را به اتمام رساند تا زودتر به خانه برود و آخرین خبرها را راجع به ماجرای زیبا بشنود. هرچه فرزانه به پرستو اصرار کرد که خودش را قاطی ماجرا نکند، به خرجش نرفت. جلوی درِ واحد زیبا خانم که رسید، ایستاد و سعی کرد ارتباط صحنه‌ی آدم ربایی را با صدایی که شنیده بود پیدا کند. بین دو واحد روبروی هم در هر طبقه، یک پنجره قرار داشت که فاقد حفاظ بود و رو به کوچه باز می‌شد. پرستو پنجره را باز و سعی کرد ارتفاع آن را بسنجد. به نظرش ارتفاع زیادی نبود و آدم‌ربا می‌توانست از آنجا پایین بپرد اما زیبا را چطور با خود برده بود؟ اگر می‌خواستند با هم پایین بپرند احتمال آسیب دیدگی بیشتر می‌شد و به همین راحتی نمی‌توانستند فرار کنند. از این گذشته پریدن دو نفر توی کوچه آن هم ساعت 10 شب، بدون اینکه دیده شوند خیلی بعید به نظر می‌رسید. صدایی هم که پرستو شنیده بود از سمت راه پله و داخل ساختمان بود نه داخل کوچه. پس این احتمال را رد کرد.

رد خون و آثار روی زمین را پاک کرده بودند؛ بنابراین پرستو از سرنخ‌های روی زمین هم بی‌نصیب بود. هرچه فکر می‌کرد ذهنش به جایی قد نمی‌داد. دستش را به درِ واحد 3 تکیه داد. سرش را به سمت جلو برد و می‌خواست آن را به در بچسباند که یک مرتبه در باز شد و پرستو تعادلش را از دست داد جیغ کوتاهی کشید و به سختی خودش را کنترل کرد که زمین نخورد. نگاهش از پاها، بالا تنه عضلانی و صورت مردی که روبرویش ایستاده بود به بالا کشیده شد. انگار نیرویی مغناطیسی نگاهش را بالا می‌کشید و آن نیرو چیزی نبود جز کشش همان نگاه مشکی رنگ که انگار عمق وجود پرستو را می‌کاوید. نگاهی که این بار مثل یک کشتی سیاه رنگ وسط اقیانوسی از خون بود. پرستو ترسید و گامی به عقب برداشت. نگاهش روی سر و وضع آشفته‌ی آن مرد چرخید و بالاخره توانست بپرسد:

-شُ... شما؟

صدای خسته‌ی مرد جواب داد:

-اینو من باید از شما بپرسم! دو ساعته جلوی در چیکار می‌کنی؟ کی هستی؟

پرستو لرزش خفیفی را در صورتش احساس کرد. لبهایش را به هم فشرد،  آب دهانش را فرو داد و گفت:

-من ... من همسایه طبقه بالا هستم. شما رو تا حالا اینجا ندیدم. نسبتی با... زیبا خانم دارید؟

مرد جواب داد:

- به شما مربوط نیست خانم. 

بعد با دستش بی حوصله طبقه بالا را نشان داد و بدون اینکه نیم نگاهی به پرستو بیندازد گفت:

-بفرمایید. دیگه نبینمتون اینجا.

پرستو همه‌ی جرأتش را جمع کرد و گفت:

- اگه نگین کی هستین مجبورم زنگ بزنم به پلیس!

مرد نگاه تمسخر آمیزی به پرستو کرد. پوزخندی زد و در را بست.

پرستو هاج و واج مانده بود. نمی‌دانست چه کند. طی کردن فاصله‌ی یک طبقه کافی بود تا اولین دیدار با آن پسر را به خاطر بیاورد و از زنگ زدن به پلیس منصرف شود. مگر می‌شد آن نگاه و آن شبِ سال گذشته را فراموش کرد؟





نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : رمان، رمان ایرانی، رمان فارسی، رمان عاشقانه، فصل رسیدن،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، قسمت اول رمان، قسمت قبلی، قسمت بعدی،

       نظرات
سه شنبه 30 اردیبهشت 1399
مهدیه
یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی...
می‌دونم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی

می‌دونم شب‌ها توی تختت کتابِ شعر می‌خونی
کنارِ پنجره شادی با یه سیگار پنهونی 

هنوز بارونو دوست داری


برای خواندن ادامه شعر اینجا کلیک کنید


نوع مطلب : ترانه و شعر عامیانه، یغما گلرویی، 
برچسب ها : ترانه، بارون، یغما گلرویی،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، شکوه نمی کنم ولی...،

       نظرات
سه شنبه 30 اردیبهشت 1399
مهدیه
کنار عکس تو پر از حال و هوای گریه ام
شکوه نمی کنم ولی پر از صدای گریه ام
شکوه نمی کنم ولی حریف دنیا نمی شم
مثل یه بغض کهنه ام جون می کنم وا نمی شم
برق کدوم ستاره زد تو چشمایی که یادمه
تو دل سپردی از ازل تو پر کشیدی از همه
حس کدوم فاصله بود که از رگ تو کنده شد
بین کدوم دقیقه بود که قلب تو پرنده شد
شکوه نمی کنم ولی دنیا فقط یه منظره س
تو اون طرف من این طرف فاصله مون یه پنجره س
تو قصه موندی همه شب تو ریشه بستی همه جا
اسم تموم کوچه ها سهم تموم آدما
من از هجوم خستگی حریف دنیا نشدم
کنار سفره ی زمین نشستم و پا نشدم

عبدالجبار کاکایی
پرواز پرنده





نوع مطلب : ترانه و شعر عامیانه، عبدالجبار کاکایی، 
برچسب ها : شعر، ترانه،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، صدای بارون،

       نظرات
دوشنبه 29 اردیبهشت 1399
مهدیه
زمان حال 

 

فرزانه برای بار سوم شماره وحید را گرفت و همزمان که از آن طرف خیابان، محل کارش را زیر نظر داشت، زیر لب به وحید فحش می‌داد: گوشیو بردار دیگه! معلوم نیست باز کدوم گوریه!

بالاخره صدای وحید در گوش فرزانه پیچید: چیه فرزانه چقدر زنگ می‌زنی؟ خب جواب نمی‌دم یعنی کار دارم دیگه!

فرزانه: وحید راستشو بگو پریشب کجا بودی؟

وحید با صدای بلند گفت: دیگه رسماً خل شدی! زنگ زدی اینو بگی؟ ریست شدی یادت رفته همون پریشب کلی راجع به این موضوع بحث کردیم؟

فرزانه عصبی گفت: آره آره گفتی. ولی راستشو نگفتی!

وحید نفس عمیقی کشید، چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صدای آرامی گفت: حواست باشه فرزانه! دیگه صبرم تموم شده. والله تموم شده.

فرزانه: بازم به من دروغ گفتی! گفتی کارت طول کشیده؛ گفتی تو کارگاه بودی ولی پیش اون زنیکه بودی! کجا بردیش هان؟ کجا قایمش کردی؟

وحید: کیو میگی؟ کیو کجا بردم؟ چته روانی؟

فرزانه سعی کرد صدایش را بالا نبرد و جلب توجه نکند. با دندانهای به هم فشرده‌ گفت: من روانی‌ام؟ آره؟ من روانی‌ام؟ تو پریشب رفتی زیبا رو از توی خونه‌اش دزدیدی بعد من روانی‌ام؟

وحید بی تفاوت گفت: زیبا کدوم خریه دیگه؟

فرزانه: خودتو به اون راه نزن وحید. تو رو خدا هر جا زندونیش کردی ولش کن بذار بره. پلیس دنبالته؛ بگیرنت بیچاره می‌شی‌ها!

وحید: والله که رد دادی! من اصلا نمی‌فهمم چی می‌گی! قبلاً هم صد بار بهت گفتم من با اون دختره هیچ کاری ندارم. دیگه برام مهم نیست باور کنی یانه. واقعاً دیگه حوصله ندارم باهات حرف بزنم . ولم کن.

این را گفت و قطع کرد.

اما فرزانه حرفهای وحید را اصلا باور نکرد. مطمئن بود دزدیده شدن زیبا کار وحید است. از همان روزی که برق نگاه وحید را موقع دیدن زیبا دیده بود، فهمید که زیبا تهدید جدی برای زندگی‌اش محسوب می‌شود. در طی این یک سال چند بار از وحید درباره زیبا سوال کرده بود اما هر بار جواب سر بالا شنیده بود. چند بار هم که وحید مشکوک می‌زد تعقیبش کرده بود اما نتوانسته بود مچش را بگیرد. حدس می‌زد زیبا راضی به برقراری رابطه با وحید نشده و وحید خواسته با دزدیدنش از او انتقام بگیرد. همان حرفی که پرستو زده بود و فرزانه کاملا قبول داشت. اما خودش هم نمی‌دانست چرا جلوی پرستو تظاهر به مخالفت کرد. شاید به خاطر این‌که هنوز هم وحید را دوست داشت و می‌خواست از مخمصه‌ای که گرفتارش شده نجاتش دهد. آن وقت بشود قهرمان زندگی وحید و تمام توجه و محبت از دست رفته‌ی شوهرش را برگرداند.

 



نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : رمان، رمان ایرانی، رمان فارسی، رمان عاشقانه، فصل رسیدن،
لینک های مرتبط : قسمت اول رمان، صفحه اصلی وبلاگ، قسمت قبلی، قسمت بعدی،

       نظرات
دوشنبه 29 اردیبهشت 1399
مهدیه

فرزانه داد زد: ول کن بابا! چرا آبروت بره؟ مگه کی اند اینا؟

پرستو سعی کرد با ایما و اشاره به فرزانه حالی کند که: تو رو خدا کمش کن!

صدای ضبط کم شد و پسر با دیدن زیبا سیگارش را زیر پا خاموش کرد. سوار ماشین شد، زیبا هم کنارش نشست و حرکت کردند. لبخندی که به هم زدند از چشم پرستو دور نماند؛ لبخندی که صمیمیت آنها را می‌رساند.

وقتی رفتند فرزانه پرسید: کی بودن اینا؟

پرستو: این دختره همسایه‌مون بود. پسره هم نمی‌دونم. تا حالا ندیده بودمش.

وحید: شوهر داره دختره؟

پرستو: نه. تنها زندگی می‌کنه.

وحید: پس این کی بود باهاش رفت؟

فرزانه عصبی گفت: به ما چه وحید؟

پرستو هم در این مورد نظری نداشت. شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

-خب دیگه بچه‌ها من برم. حسابی ممنون.

پرستو رفت و جر و بحث فرزانه و وحید شروع شد.

طبق معمول فرزانه شروع کرد و با تندی به وحید گفت: خوشت اومد نه؟

وحید بی خبر از همه جا، در حالی که داشت ترمز دستی را پایین می‌داد، جواب داد: آره خیلی خوب بود. 

فرزانه کفری شد،  با مشت به بازوی وحید کوبید و گفت: خیلی بی چشم و رویی وحید. صد بار گفتم از این شوخیات خوشم نمیاد. خوشم نمیاد که آمار دخترای دیگه رو در بیاری. فهمیدی؟

وحید تازه 500 تومانی‌اش افتاد! سرش را به سمت فرزانه چرخاند، ترمز دستی را دوباره کشید و گفت: چی داری می‌گی؟ عروسی رو می‌گم خوش گذشت. خوب بود! چته تو؟!

فرزانه: عروسی رو می‌گی آره؟ واسه چی آمار دختره رو درمیاری؟ اونم جلو چشم من؟ به توچه که شوهر داره یا نه؟  فکر کردی من خیارم؟ بخدا دست از پا خطا کنی وحید، مهریه مو می‌ذارم اجرا.

وحید: تو هم هر روز بزرگترین اشتباه زندگی منو بکوب تو سرم! 

اشک در چشمان فرزانه حلقه زد و گفت: ازدواجت با من بزرگترین اشتباه زندگیته؟ خیلی بی معرفتی وحید.

وحید: اونو نمی‌گم که! مهریه رو می‌گم. نباید قبول می‌کردم. سنگین بود برام.

فرزانه: پس می‌خوای مهریه‌مو بدی؟ نکنه می‌خوای طلاقم بدی؟

وحید: فرزانه کلافه‌م کردی! عزیزم من عاشقتم! می‌خوام تا آخر عمرم با توزندگی کنم. بخدا به جان خودت، هیچ کی رو به جز تو نمی‌خوام. 

دستهای فرزانه را در دست گرفت ، در چشمهایش خیره شد و ادامه داد: تو رو خدا انقدر خودت و منُ اذیت نکن. به چشمات قسم من فقط تو رو دوست دارم. زنمی . دوستت دارم!

فرزانه آرامتر شد. نفس عمیقی کشید، سرش را پایین انداخت و  قطره اشکی از چشمش پایین چکید. با صدای آرام گفت: منم دوستت دارم.





نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : رمان، رمان ایرانی، رمان فارسی، رمان عاشقانه، فصل رسیدن،
لینک های مرتبط : قسمت اول رمان، صفحه اصلی وبلاگ، قسمت قبلی، قسمت بعدی،

       نظرات
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399
مهدیه

جلد رمان فصل رسیدن-یک سال قبل (عروسی ملیکا، دوست مشترک فرزانه و پرستو)-

فرزانه: وای پرستو! مطمئنم که با این تیپی که امشب زدی ، بختت باز می‌شه و خدا می‌زنه پس کله‌ی یکی از این خوشتیپا تا بیاد تو رو بگیره.
این را گفت و از خنده ریسه رفت.
پیراهن بلند نقره‌ای رنگ پرستو، قد متوسط او را بلند تر نشان می‌داد و انگار دوخته شده بود تا پرستو را به یک فرشته‌ی درخشان تبدیل کند. سایه‌ی مشکی پشت چشمش و رژ لب براق و کمرنگش، باعث می‌شد رنگ خاکستری چشمانش بیشتر به چشم بیاید. موهای بلند و مواجش را که به رنگ شب بود و به هیچ آرایشی نیاز نداشت رها کرده بود تا موقع رقص دریای سیاهی شود و همه را در خودش غرق کند. آن شب تا توانست رقصید . آنقدر که از پا درآمد و آخر مجلس مجبور شد پشت میزی بنشیند، کفش‌های پاشنه بلندش را از پا در بیاورد و پاهایش را زیر میز قایم کند.
برخلاف آنچه فرزانه گفته بود هیچ کس حتی نیم نگاهی هم به پرستو نینداخت و پرستو فهمید بعضی وقتها، حرفهایی که اطرافیانمان می‌زنند فقط محض دلخوشیِ خودِ ماست! اما این باعث نشد که حال خوش پرستو گرفته شود. 
عروسی که تمام شد، قرار شد فرزانه و وحید، پرستو را به خانه برسانند. سرخوشی آنها همچنان ادامه داشت و تا دم در آپارتمان با صدای بلند موزیک گوش دادند و رقصیدند. 
جلوی در آپارتمان که رسیدند پرستو گفت:
وای بچه‌ها خیلی خوش گذشت امشب. مرسی!
فرزانه: چی می‌گی؟ نمی‌شنوم!
پرستو بلندتر داد زد: می‌گم خیلی خوش گذشت. مرسی که منو رسوندین!
صدای ضبط را کم نکردند و در عوض وحید چشمانش را بست و داد زد: خواهش می‌کنم!
و هر سه زدند زیر خنده. وسط خنده‌ها پرستو سرش را به سمت آپارتمانشان چرخاند و متوجه یک جفت چشم مشکی شد که با اخم وحشتناکی، عمیق و خیره نگاهش می‌کردند. چشم‌های یک پسر قد بلند و قوی که به یک اسپورتیج مشکی تکیه داده بود و سیگار می‌کشید. دسته‌ای از موهای سیاه و تقریباٌ فِرَش را که تا شانه‌هایش می‌رسید به طرز آشفته‌ای بالا بسته بود و دسته‌ی کوچکی از موها جلوی یکی از چشمانش را گرفته بود. ته ریش جذابی روی صورتش داشت سرش تقریبا به سمت پایین خم بود ولی چشمهایش به بالا و درست به چشمان پرستو خیره شده بود. پک عمیقی به سیگارش زد, چشمانش جمع شدند اما نگاهش را نبُرید و به طرز عجیبی تمام دود سیگار را بلعید. 
خنده‌ی پرستو تقریباً محو شد و نگاهش محوِ چشم‌های ناآشنایی شد که مثل چشمهای یک ببر وحشی به او خیره شده بود!
همان موقع زیبا از آپارتمانش خارج شد و نگاهش بالافاصله به سمت ماشین وحید که صدای بلندش کوچه را گرفته بود، چرخید. پرستو سرش را پشت صندلی جلو قایم کرد ، به پشت شانه‌ی فرزانه ضربه زد و گفت: کمش کن! آبروم رفت!





نوع مطلب : رمان فصل رسیدن، تالیف و ترجمه خودم، 
برچسب ها : رمان، رمان ایرانی، رمان فارسی، فصل رسیدن،
لینک های مرتبط : قسمت قبلی، صفحه اصلی وبلاگ، قسمت اول رمان، قسمت بعدی،

       نظرات
شنبه 27 اردیبهشت 1399
مهدیه
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه نازآلود نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز، از خدا راه چاره می جویم
پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم

آه…هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ، کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه می خوانی، سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان در دل «آری » و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند، رازدار و خموش و مکارند

آه من هم زنم ، زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف، دوستت دارم ای امید محال

فروغ




نوع مطلب : اشعار ناب از شاعران مختلف، 
برچسب ها : شعر کلاسیک، فروغ فرخزاد، فروغ،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی وبلاگ، سیمین بهبهانی،

       نظرات
جمعه 26 اردیبهشت 1399
مهدیه


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات