چکامه بر دوش
اگر آسمان دنیا بگشاید اینک اللّه /من از این دیار غربت بروم چکامه بر دوش
درباره وبلاگ


من از شعر لبریزم
و از دوست داشتن سرشار.
با تو قسمت می كنم اینجا
سهمی از دلبستگی هایم را... .
****** ******
******************
***************
************
********
*****
**


مدیر وبلاگ : مهدیه
نویسندگان
نظرسنجی
محتوای وبلاگ را چطور ارزیابی می کنید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بسم الله الرحمن الرحیم

عطار از تمام وساوس نفسانی و شیطانی رهایی یافته بود و حُجُب را یکی یکی پاره کرد، تمام حجابها را، با تحمل درد و رنج فراوان و نترسیدن از عقبهء طریقت. این خیلی نکته مهمی است که چه بلاهایی ممکن است بر سر او بیاید و در قید نام و ننگ هم به هیچ وجه نبود. از همه چیز گذشت. این نکته مهمی است، گذشتن از همه چیز. زیر پا گذاشتن خودبینی ها، رعونت ها، در یکی از همین ابیات منطق الطیر عطار هست که می فرماید:

نیست آواز کسی آنجا که اوست
کی رسد جان کسی آنجا که اوست


صحبت از جان هم نمی شود کرد جایی که جانان هست. جوانمرد اهل درد بود عطار. حالا صفتهایی را خدمت شما عرض کنم؛ قبل از این خود عطار وقتی بزرگان اولیاء را اینطور بیان می کند، مثلا در مورد حلاج می گوید آن قتیل الله، فی سبیل الله، آن شیر بیشه تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقه دریای مواج، حسین بن منصور حلاج رحمه الله علیه.
تعریف و تمجیدهایی هم که از عطار کرده اند بزرگان، حتی فقها و عرفا هم، چند تا از آنها را برایتان می گویم؛ مثلا قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین اینگونه عطار را معرفی می کند، می گوید: مرتبه او عالی، مشرب او صافی بوده، سخن او را تازیانه اهل سلوک گفته اند، در شریعت و طریقت یگانه بوده. (تا حالا خود عطار در مورد دیگران می گفت، حالا دیگران در مورد عطار می گویند) با همان زبان تذکره الاولیاء می گوید: در شریعت و طریقت یگانه بوده و در شوق و نیاز و سوز و گداز شمع شبستان زمانه بود. مستغرق بحر عرفان بود و غواص دریای معانی و یقین بود. کلام او پر از سوز و گداز و ترجمان عوالم معنوی، شوریده دل و شوریده حالی مشتاق و آواز او آواز خدا بود.
این را قاضی نورالله شوشتری می گوید، بهرحال عطار شیفته درد است. مثل یک کبوتری، که سر هر بام و خانه ای می نشیند و برای اینکه به مقصود برسد هر دانه ای را بر می دارد و هر جا نظر افکند، دانه ها را خوب دید و ناپختگان را، آنهایی که هزار فریب بودند، آنها را جدا کرد. سره را از ناسره و به هر نحوی که شد از این دامها یکی یکی کنار رفت. و حالا خواهید دید در منطق الطیر، در الهی نامه، در اسرارنامه، در مصیبت نامه یکی یکی سختیهای این راه را چگونه برایتان می شکافد و بیان می کند، دانه دانه، از مشقّات راه می گوید، از مشقّات سیر و سلوک می گوید، منزل به منزل، هیچ چیز را عطار فروگذاری نکرده است. همه چیز را در بحث سیر و سلوک بیان می کند. تمام آنچه را که لازم است سالک بداند. تمام آثار عطار به همدیگر مرتبط هستند، یعنی نمی شود از همدیگر جدا کرد، حالا چون شما این را فرمودید منطق الطیر او کتاب طریقت است، ولی الهی نامه او کتاب حقیقت است. منطق الطیر او طریقتی است که هنوز شریعت در آن است. اما مصیبت نامه او دیگر شریعت نامه نیست و همه هستی را به صدا در می آورد، به گفتار در می آورد در مصیبت نامه.
کتابهای عطار همه به همدیگر وصل است، در جوهر و ذات یک کتاب حقیقت است. حالا بعضیها می گویند این جوهر و ذات مال عطار نیست. مثلا فروزانفر اینها را گفته است، که اولین بار همین فروزانفر اینرا باب کرد، این کار او صحیح نبود. چون ما عطاری که غیر عارف باشد و چنین سخنی گفته باشد اصلا نداریم، این سخن، سخن یک شیخ صوفی است. درست است که عطارهای دیگری داشته ایم، ولی عطار عارف همین است، عطار زیاد بود، ولی جوهر و ذات کتاب حقیقت است. حالا بهرحال منطق الطیر یک متدی است برای طی طریق، و خود عطار شیفته درد است، اصلا با درد انس دارد، جالب اینجاست که از آن مشایخی است که پی درمان هم نیست، یعنی نمی گوید من بدنبال درمان درد خودم در سیر و سلوک باشم، چون می داند همان عشقی که درد داده است، رسیدن به خود همان عشق درمان است. یعنی هم درد با عشق است هم درمان. برای چه آدم دنبال درمان باشد؟ پس بهتر است همان درد را داشته باشد، چون درد بی دردی علاجش آتش است. مظاهر طبیعت را هم نمی بیند. شما در منطق الطیر خواهید دید که این مظاهر طبیعت یکی یکی کنار می رود و در همین مقدمه منطق الطیر می فرماید:

ای گدایان چند از این بی حاصلی؟
راست ناید عاشقی و بددلی
هرکه را در عشق چشمی باز شد
پایکوبان آمد و جانباز شد
درد خون و دل بباید عشق را
قصّهء مشکل بباید عشق را
عشق را دردی بباید پرده سوز
گاه جان را پرده در، گه پرده دوز


خیاط اوست، هم می برد، هم می دوزد، بریدن و دوختن کار اوست. جامی در نفحات در مورد عطار چقدر زیبا می گوید: آنقدر اسرار توحید و حقایق و ذوقها در غزلیات و قصاید عطار مندرج است که در سخن هیچ طایفه ای یافت نمی شود، در مورد اهمیت عطار و آثارش جامی در نفحات می گوید، عطار از جوانمردان عالم است. قاسم انوار می گوید: شیخ عطار در تجرید توحید قدم بر سرقدم حضرت کرار داشت. یعنی علی وار می رفت، یعنی قدم به قدم او می رفت و این مسیر را به اندازه استعدادش کامل رفت.
عطار در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم می زیست، از مریدان ابوالفضل بغدادی بود، یعنی قطبی که در دوران ایشان می زیست و بعضیها هم می گویند (البته سندی نیست) از مریدان شیخ نجم الدین کبری هم بوده، ولی احتمالاً درست است، چون هم عصر هستند عطار و شیخ نجم الدین کبری. شیخ نجم الدین کبری از مشایخ ولی تراش بود، یعنی دوازده نفر را بیشتر در درویشی دستگیری نکرد. این دوازده نفر دو نفر از آنها قطب شدند، ده نفر هم شیخ شدند. یعنی شیخ نجم الدین کبری (شیخ المشایخ بود و سلسله هم جاری کرد) در درویشی دوازده نفر بیشتر دستگیری نکرد، ده تا از آنها شیخ شدند و دو تا هم قطب. آن موقع اینطور تربیت می کردند. الان هم همینطور، این تربیت هست ادامه دارد “کُلّهُم نورٌ واحِدٌ” ولی دوره الان پیچیده تر است و خیلی مشکل است.
اینکه می گویند عطار “ذو رجعتین” است یعنی هم صاحب عقل است هم صاحب عشق است، ذوالعقل و ذوالعین است، به یک معنا. به این دلیل است که در همه چیز خود را پر کرد، هم در معرفت و هم در عشق. درست است که جزو سالکان مجذوب شناخته می شود. حضرت آقای رضاعلیشاه می فرماید: عطار مانند یک مورچه ای است که به هر کوچه و برزنی رفت، مسیر راه را به سختی و آهستگی طی کرد. نه به طرفه العینی که به قاف حقیقت برسد، مثل مولوی، این پرنده شاهباز. اما مقام عطار از مولوی بالاتر است، این را هم خود مولوی می داند.

عطار روح بود و سنایی دو چشم او
ما از پی عطار و سنایی می رویم
هفت شهر عشق را گشت عطار
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

این یک حقیقت است، یعنی آن چیزی که می گوید، عارف که تعارف با کسی ندارد. “وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى” (نجم – آیه ۳) هم که نیست. هر سخنی که می گوید درست است، این مقام بلند عطار را می رساند. عطار هفت شهر عشق را گشت. خود عطار هم خیلی جمله زیبایی در الهی نامه دارد که به صورت شعر است ولی من آن را به صورت نثر در آورده ام. می گوید: تو نمی دانی که مردان چه دردی می کشند و تنها کسانی می دانند که در این راه جان سپرده اند، اگر دردی برای من می دانید بگویید والا سر جای خود بنشینید. یعنی عطار به موت رسیده است، کسی که به موت رسیده است در عرفان به یقین رسیده است، به موت اختیاری، به یقین می رسد. 
می گوید: اگر دردی برای من می دانید بگویید والا سر جای خود بنشینید. چون ماه من زیر ابر پنهان است. زیر ابر یعنی حجاب دل. حجاب هنوز هست، آن ابر حجاب دل است، باید کنار برود تا آن ماه پدیدار شود. و نصیب من جز دریغ و افسوس نیست، صدگونه اندوه دارم که از صدکوه بزرگتراست، که اگر قصه اندوه خود را به دریا و کوه بگویم، دریا و کوه آب می شود. اشاره عظیم آن در الهی نامه است. “سیر الی الله” انتها دارد، مسیر فناء آخرین مسیر سیر و سلوک الی الله در سفر اول است که سالک طی می کند. اما “سیر فی الله” ، نه الی الله، یعنی فناء فی الحق در اسماء و صفات و ذات. شاه نعمت الله ولی می گوید: هویت ذاتی حق در ابراهیم ظهور کرد، نه به افعال، نه به صفات. بلکه خودش. به صراحت دارد این را برای حضرت ابراهیم می گوید البته، هر کدام مراتبی دارند. عطار وقتی در سیر فی الحق، سیر افعال و صفات و ذات، هر سه هست یک سیر بی انتها است، نمی تواند بگوید تمام شد. مولوی در واقع چون اهل بسط است و مجذوب سالک است و مجذوب سالک درد ندارد، سالک مجذوب درد دارد. این در سفر دوم است که این دردها هست، سفر دوم را هم نمی توانیم بگوییم که کجا تمام می شود. عطار در الهی نامه می گوید: صد گونه اندوه دارم که از صد کوه بزرگتر است، اگر قصه اندوه خود را به دریا و کوه بگویم آب می شود و از اشک همچو دریا می گردد. بعد به ما می گوید: چون تو دنیا دوست هستی حق ذرّه ای تو را نپذیرد، چون غرّه ای.
وقتی ما دنیا دوست هستیم، هنوز علایق در وجود ما هست، حق ما را نمی پذیرد، چون غرّه وجود خودمان هستیم. عطار ویژگیهایی داشته است که کمتر فردی داشته است. یکی از ویژگیهای او، یک کلمه پرهیزکار را شنیده ایدکه همیشه می گویند آقا خیلی مُتّقی و پرهیزکار است، در عرفان مُتّقی و پرهیزکار به عابد نمی گویند،کسی که خیلی عبادت کند و جانماز آب بکشد، یک عابد زاهد. پرهیزکار در عرفان تعریفش این است؛ از کلمه تقوا در عربی می آید، تقوا از “وقی” گرفته شده است، “وقی” یعنی یک نیروی مقوّی و قوی که بتواند من و شما را در وجودمان از هرگونه گناهی باز دارد، این نیرو را نیروی تقوا گویند، یعنی پرهیز، که با این نیرو بتوانیم از گناه پرهیز کنیم، یعنی غیبت می کنیم، یک نیرویی ببیاید که نگذارد غیبت کنیم، هرزه ایم، یک نیرویی باشد و نگذارد که این هرزگی در ما غلبه کند و… این نیرو در عرفان ولایت یا عشق است، یعنی همین که مولوی می گوید:

هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر
دامن این نفس کش را سخت گیر

هیچ چیز نفس را نمی کشد جز سایه و توجّه آن پیر. عطاری که آشنای عشق الهی است، آشنای عشق الهی یعنی چه؟ یعنی کسی که با خودش بیگانه شده است، با آرزوهای خود بیگانه است، با تمنّیات خود بیگانه است، وقتی مرادی پیدا کرد دیگر در دنیا بی مراد شد. اگر ما مراد داریم، پیر داریم، مراد یعنی پیر ما، دیگر نباید مراد دیگری تعیین کنیم، اصلا خلاف ادب است. عطار مرادی جز حقیقت نداشت، جز حقّ نداشت. پرهیزکار به آن کسی می گویند (در عرفان، نه در فقه) که با رسوم دنیا خداحافظی کرده است و از رسم دنیا به رسم عشق در می آید. به یک معنا سنت شکنی می کند، همیشه در دنیا سنّت شکنی می کند. حالا کسی که به رسم عشق درآمد و آداب و رسوم دنیا را مثل عطار کنار گذاشت، پیر در او نظر می کند. یعنی مولا در کسی نظر می کند که عاشقش باشد، عاشق محبوب باشد، نه کسی که بی تفاوت است بین او و دنیا، چون می بیند که عاشق او در غیر محبوب اصلا نظری ندارد، اصلا غیرت محبوبی همین است. یک غیرت داریم غیرت پیر است، یک غیرت داریم غیرت عاشق. غیرت پیر چست؟ غیرت عاشق چیست؟ غیرت پیر یا غیرت محبوب این است که دوست ندارد در دل عاشق دو دلبر باشد، یک دلبر. با تیر بلا می زند. غیرت عاشق چیست؟ غیر از دوست غیری بر نمی گزیند. این آقا مُتّقی است در عرفان. مُتّقی به کسی می گویند که به نیروی عشق مجهّز است و این عشق و ولایت محبوب چنان در دلش تصرّف کرده است که اصلا اجازه نمی دهد اصلا به دنیا بپردازد که بخواهدگناه کند. اینرا تقوا گویند. معنی تقوا این است و عطار پرهیزکار عالم بود به این معنا، چون به حقیقت عشق رسیده بود.
یک نکته دیگری که باید در مورد عطار بگویم که در تمام آثار عطار نشان داده می شود، تضرّع و درویشی تام است. عطار به ما یک درس بزرگی می دهد، در این درگاه آمدی اشک چشم و سوز دل بیاور، تکبر و سوال و محاجّه نیاور، زاری بیاور، نیاز بیاور، نیاز وجودی، نه نیاز دنیایی، با درد و تضرّع بیا. این را خود عطار به ما یاد می دهد. در شعری می گوید:

عقل و جان و دین و دل درباختم
تا کمال ذرّه ای بشناختم

یا شعر حافظ که می گوید:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

این درس بزرگی است که عطار به ما می دهد. یک جای دیگر حافظ می گوید:

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست 
رهروی باید جهان سوزی، نه خامی بی غمی

مولوی هم دارد:

عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد آنکه بیرونی بود

آن چیزی که کمال است در عطار است، منتها چون مولوی اهل بسط است این درد را حس نمی کند. دیوانگان، همین مجانینی که ما در اطراف خودمان می بینیم چرا مشکلات دنیا را حس نمی کنند؟ چون جنون نمی گذارد که مشکلات دنیا را حس کنند، معاف هستند، “جفّ القلم” به قول مولوی. تکلیف شرعی هم که ندارند “لَیسَ عَلی المَجنونِ حَرَجٌ” . او دیگر کجا درد می کشد؟ نه اینکه درد را از روی آن بردارند، درد را از روی او بر نمی دارند، بلکه حس نمی کنند. ولی عطار همه اینها را به کمال و قوّت دارد، همراه با درد دارد، چون با بصیرت جلو می رود و مجذوب سالک که نیست، معرفت را چاشنی کرده است. عطار می فرماید: با صفای نگاه ربّت وقار و متانت به دست می آوری. وقتی وارد مجالس درویشی می شوی فقط چشمت دوخته شود به نگاه ربّ خودت. ربّ تو هم مربّی الهی است تا دلت با آن نگاه ربّ خود صفا پیدا کند، روحت آرام شود، دلت آرام شود. چرا؟ چون می دانی آنجا دیگر در تحت سلطنت و قدرت مولای خودت هستی، اینجاست که آرام آرام وقار و متانت می آموزی. 
عطار در این راه بلا را به جان می خرید. در همین منطق الطیر خواهیم خواند، که جزو مناجات های بی نظیر منطق الطیر است و من به نثر در آورده ام. می گوید: خالقا، بیچاره راه تو هستم، (خریدن بلا به جان، تضرّع، فنا) و مانند موری لنگ، در چاه تو گرفتار شده ام، نمی دانم از کدام مردمانم، از کجایم و کیستم. ای کس من عمری بی کس بودم و بی دولت و بی حاصل، بی نوا و بی قرار و بی دل، و دل به خون جگر گذرانده ام. بهره ای از عمر نداشته ام، عمرم به پایان رسیده است.
سوز و گداز عاشقانه، مناجات های بی نظیر که از دل بر می آید. دین از دست رفته است و در دنیا گمگشته ام، راهی بنما، از این بی حاصلی بیرون آیم.

یا رب آگاهی ز یا ربهای من
حاضری در ماتم شبهای من

دستم بگیر ای دستگیر بی کسان

این نشان می دهد که عطار یک چیز خوبی را در درویشی به ما یاد می دهد و پیامش این است: راه برون رفت از تاریکی نفس و تکبر و ظلمت و جهل و گناه، همان توسّل به مولا و فقر و فاقه نیاز آوردن است به درگاه حق. اگر می خواهیم از جهل و تاریکی نفس و ظلمت و این گرفتاری هایی که نفس برای ما پدید می آورد نجات پیدا کنیم این است که فقر بیاوریم، توسل کنیم به او، یعنی چه؟ یعنی همیشه به یاد مولا باشیم. ذکر بی فکر برای عطار معنی ندارد ،ذکر و فکر. ما در پندصالح هم داریم که می گوید: و بی فکر ننشیند. چون باید دائم به یاد مولا باشیم با آن فکر که در قلب شما گذاشته اند که به آن توجه کنیم، داریم ذکر دوست می کنیم و باید به یاد او باشیم و بی فکر ننشینیم. ذکر از توست، فکر از اوست. وقتی او ببیند که داری ذکر می گویی فکر آن را هم به تو می دهد. عطار یک تعریف خوبی در منطق الطیر از توبه می کند و خیلی زیبا بیان می کند و می گوید: تائب یا اهل توبه به کسانی می گویند که اهل رفت و آمد هستند، یا کسانی که به همه جا سر می کشند و دنبال یک راه نجات می گردند، دنبال یک در بازی می گردند که از این در خارج شوند و از آن وضعیت فلاکت بار نجات پیدا کنند. تائب همین است، دائم در حال رفت و برگشت است، دائم گناه خود را می بیند، روسیاهی خود را می بیند و عظمت آن بزرگوار را می بیند، به هر دری می زند، به هرکسی می خواهد متوسل شود که از این روسیاهی بیرون آید، از این حالت کرختی و سنگینی که الان ما داریم بیرون بیاییم. این است که تائب متوسل می شود و تا لبیک خداوند را از زبان مولای خود نشنود، (لبیک یعنی من تو را پذیرفتم، تو بنده من هستی) از پا نمی نشیند. این است که ما در حدیث قدسی داریم که خود خدا می فرماید: من از چهره بنده گنهکار تائب بیشتر لذت می برم تا یک عابد زاهد. چرا؟ چون عابد هنوز بت نشکسته است، این گنهکار توبه کار، مثل عطار جوانمرد است. جوانمرد به کسی می گویند که اول بت نفس خویش را بشکند، آن بت بزرگ نفس خود را بشکند. این است که دائم و همیشه خود را در حال گناه می بیند. اصلا وجود خود را گناه می بیند. این باید باشد، اگر قطع شود دیگر سالک توقف کرده است. شما خیال نکنیدکه اینها مثل یک تونل می ماند که شما اگر یک تونل را طی کردید دیگر تونل اول با شما نیست. همیشه هست، توبه همیشه با شما هست، باید همیشه این حال را داشته باشید، خیلی از مشایخ سر همین سقوط کرده باشند، انبیاء مثل برسیسا، مثل بلعم باعور. می گویند خدا حال توبه به کسی بدهد، چون اگر ندهد به خودسری می کشد و می رود و بر نمی گردد و خیلی بد است. پس این سوز درد است که عطار می گوید و چشمی که برای خدا گریان شود، این چشم، چشم توبه کننده است. همین است که این چشم را خداوند بینا می کند، به دل وصل می کند، بینا می کند.
کافی است همین چشم سر به دل وصل شود، همین هم بینا می شود، همین گوش هم به دل وصل شود، همین هم شنوا می شود. این است که وقتی آن عشق مولا آمد، وقتی فکرش آمد، وقتی که بندهء گنهکار حال توبه برایش آمد، آن عشق تمام وجود سالک را به آتش می کشد، یعنی می خواهد یکپارچه مال خود کند. یعنی یک شور و غلغله ای در وجود او به پا می کند، انگار یک کبریتی از سر تا پای او زده اند که فقط برای او می سوزد. این است که خود عطار می گوید: باید از سر درد و سوز پای در این میدان گذاشت، والا گردی از این میدان نخواهی برد. گردی از عشق به مشامت نخواهد رسید. بعد می فرماید: این میدان، میدان بلاست. عطار یک دفعه از تخت طریقت نپرید تا به قبله حقیقت برسد، عطار طریقت را یک دالان بزرگی کرد که در این دالان بزرگ هم جنگل بود، هم بیابان بود و به همه جا سرک کشید و همه جا رفت و هیچ جا هم نایستاد. این مسیر را تا آخر رفت و این مسیر را جوانمردانه هم طی کرد. حالا بعد از اینکه قدری از اهمیت عطار گفتیم یک چند بیتی از اشعار عطار می خوانیم. در مقدمه منطق الطیر:
گفتیم منطق الطیر کتابی است در طریقت و سیر و سلوک، که این منطق، منطق ارسطویی نیست که مُدرک کلیات باشد، چون پرندگان که مدرک کلیات نیستند. نطق پرندگان است که آنها را گویای حق کرده است. یعنی وقتی مرغ جان، (این پرنده ها مرغ جان آدمی هستند) بخواهد از قفس تن بیرون بیاید، سر به ناله می گذارد، سر به بیابان می گذارد که در منطق الطیر این را خوب نشان داده است. این نطق آن پرندگان است، حیوانات که معمولا صامت هستند. پس اینجا منطق، نطق معنا می دهد و اتفاقاً منطق را عطار درست معنا کرده است تا ارسطو. ارسطو وقتی که منطق را می گوید، ناطق بودن را از همین منطق می گیرد. یک علم یا فنی به نام منطق درست می کند که علم درست اندیشیدن است و اندیشه عقلی را صرفا از خطا می خواهد مصون بدارد. تعریف منطق همین است دیگر، علمی است که انسان را از خطای در اندیشه باز می دارد. این تعریفی است که خود ارسطو از منطق می کند. در مورد انسان چه می گوید؟ می گوید: حیوان ناطق است. با این تعریف مجبور است چقدر مقام انسان را پایین بکشد. یعنی در درجه اول یک حیوانی است مثل سایر حیوانات، با این تفاوت که ناطق است، یعنی چه؟ یعنی منطق دارد، قوّه درک کلیات را دارد و صاحب اندیشه است. این کار ارسطو یعنی چه؟ یعنی غفلت از وجود انسان، یعنی ارسطو اینجا نیامد بگوید وجود انسان، انسان کیست؟

کیستم؟ چیستم؟ 
وز چه سبب ساخت مرا؟
یا از کجا آمده ام؟

ارسطو اصلا این حرفها را نزد در مورد انسان. ارسطو گفت انسان چیست؟ مثل یک شئ، ماهیت انسان را بیان کرد. این تعریف، تعریف ماهُوی است از انسان، نه تعریف وجودی از انسان به قول هایدگر. هایدگر فیلسوف آلمانی هم همین را می گوید، می گوید ارسطو و دیگر فیلسوفان غفلت را در تاریخ فلسفه کردند و از وجود غافل شدند و به موجودبینی افتادند. ارسطو وقتی می گوید حیوان ناطق، ماهیت انسان را بیان می کند و از وجود چیزی نمی گوید. این است که از وجود غافل است. اما عطار پرندگان را به نطق در می آورد. این پرندگان روح متعالی انسانها است که حالا گرفتار قفس تن شده است. اینجا عطار دقیقاً از وجود صحبت می کند، نه از ماهیت. منطق الطیر کتاب وجودبینی است نه موجودبینی. حال متوجه شدید که تعریفی که عطار از منطق می کند خیلی دقیقتر از ارسطو است و این درست است. می گوید روح خودت را به نطق درآور، مولوی می گوید:

جمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

عطار جمله ذرات عالم را به نطق در می آورد، که در منطق الطیر محور پرندگان است. پرندگان هم کنایه از روح آدم است، کنایه از جان آدم است. جبرئیل روح در انسان نازل می شود و راهنما می شود، که جبرئیل می شود هدهد، که معنای شیخ هم می دهد. تا ما را به سیمرغ جان ببرد. سیمرغ جان کجاست؟ جایی که جان سی مرغ جمع شده و یک جان شده است. جمله جانها، می شود جانان. و سیمرغ هم کنایه از خلیفه الهی است، قطب الاقطاب است.
تعریفی که عطار از منطق می کند کاملا دقیق و درست است و به عطار ایراد نمی شود گرفت. حتی مستشکلین مانده اند که چه انتقادی به عطار بگیرند و با این تعریفی که از منطق می کند جانها را بیدار می کند با وجود. به قول افلاطون می گوید: تفکر، گفتگوی خاموش روح انسان با خود است. روح با خودش به گفتگو می نشیند. اگر کسی توانست این کار را بکند آن درست است. افلاطون خود نتوانست این کار را بکند و فلسفه او نیمه تمام باقی ماند و خود می گوید فیلسوف نمی تواند این راه را تا انتها برود. افلاطون با این تعریف که می گوید گفتگوی خاموش روح انسان با خود است، تعریف در مورد تفکر درست است، ولی این تعریف را عملا عطار نشان داد نه افرادی مثل افلاطون و ارسطو. خود افلاطون هم اعتراف می کند که این راه برای فلاسفه نیمه تمام است، یعنی نمی توانند. افلاطون شاگرد سقراط است، سقراط به معنایی نبی هم بوده است، چیزی ننوشت و تعالیم او شفاهی است و در رساله سمپوزیوم هم هست که از یک الهه ای، ملهم به وحی است. در هر حال نبی است و یک حدیثی به پیغمبر منتسب کرده اند که افلاطون هم جزو انبیاء ما بوده است و این حدیث که اصلا سندیتی ندارد. ولی افلاطون فیلسوف است، چرا فیلسوف است؟ چون وقتی بر سر آکادمی خود می نویسد هرکس هندسه نمی داند وارد نشود و قبل از رسیدن به عالم مُثُل در آن نمودار بالایی باید ریاضیات یاد بگیری، علم ریاضیات، که آن استدلال را قوی کنید. در حالی که این مقدمه برای رسیدن به علم حقیقی نیست، استدلال در مقام اثبات. چیزی که ارسطو ایراد می گیرد به افلاطون این است که تو مثل را از این عالم جدا کرده ای و راه وصل آن را هم به ما نشان نداده ای. این ایراد ارسطو به افلاطون درست است. فقط افلاطون راهی که نشان می دهد راه ریاضیات است، ریاضیات را واسطه می گذارد و حالا چگونه کسی از عالم ریاضیات به مثل می رسد؟ یا یک جایی می گوید فیلسوف، فیلسوف چگونه می تواند با استدلال برسد؟ از راه دیانویا، استدلال. در رساله فایدروس دارد که می گوید: دیوانگان در مقام جنون و شیدایی هستند، اینها از حکما هم بالاتر هستند، آنجا اعتراف می کند ولی اینها دیگر فیلسوف نیستند. در رساله فایدروس یا تیمائوس معلوم است که اینها فیلسوف نیستند. یک جا همین دیوانگان را شاعران گویند، اینها از حکما هم بالاتر هستند، ولی یک جا در رساله پولوتئیا می گوید که: این شاعران را باید از شهر بیرون کرد، از آن مدینه فاضله، شاعر را باید بیرون کرد، اینها به درد مدینه فاضله نمی خورند. این شاعرانی که می گوید مداحان را می گوید، که می گوید ما باید اینها را از شهر بیرون کنیم، آنجا که می گوید: اینها “مجانین” هستند، اینها کسانی هستند که از روی جنون شعر می گویند، از روی شیدایی و عشق شعر می گویند که مقام اینها بالاتر است. ولی خود افلاطون راه را نیمه تمام باقی می گذارد. 
عطار تمام لوازم سیر و سلوک را در منطق الطیر بیان می کند و کلمه ای هم که برای کتاب انتخاب کرده است کاملا دقیق است. نه یک کلمه می شود کم کرد، نه یک کلمه می شود به آن اضافه کرد. یعنی در واقع می خواهد این را به من و شما بگوید که تو با روح خود به گفتگو بنشین و این روح تو باید به نطق درآید، این کنایه از آن است. در مقدمه هم یک اشاراتی می کند. در مقدمه سخن از توحید بیان می کند و خیلی هم جامع می گوید:

بسم الله الرحمن الرحیم

آفرین جان آفرین پاک را
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

جان آفرین، یعنی چه؟ یعنی خالق روح، آفرین بر کسی که خالق روح است. همانطور که جسم به جان وابسته است، جان هم به جانان وابسته است. یک سخن کامل است جان آفرین. جان آفرین یعنی خالق روح.

آفرین جان آفرین پاک را
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

به جسم خاکی چه بخشید؟ هم جان داد، هم ایمان داد. از چه آفرید؟ حالا برای به او چه ارزانی می کند؟ این یک بیت شعر ترجمه آیه قرآن است؛ “هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِینٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئًا مَّذْکُورًا” (انسان – آیه ۱)، در اینجا دارد به یاد می آورد، تذکر می دهد که از چه چیزی تو را خلق کرده ایم، چه بودی؟

عرش را بر آب بنیاد او نهاد
خاکیان را عمر بر باد او نهاد

این بیت دوم هم اشاره به آن آیه “وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء” (هود – آیه ۷) دارد. اولا اینجا عرش یعنی چه؟ منظور از عرش چیست؟ و منظور از آب چیست؟ در عرفان معنای عرش دل مؤمن است “قَلْبُ الْمؤمِن بَیْتُ اللّهِ” قلب مؤمن خانه خدا است و آب قوّه ولایت است. دیدید روز تشرّف وقتی مشرّف می شویم، موقع تشرف آن آب خنک را چطوری وارد قلب ما می کنند؟ سبُکت می کنند. این هنر را چه کسی دارد جز ولی خدا، که آن ذکر را بگیرد و در قلب آدم وارد کند. کدام ملایی چنین قدرتی دارد؟ ذکر باید از قلب عبور کند، قلب را سبک کند، بدن را سبک کند، لرزه ای به قلب می اندازد که این قلب زنگ زده تکان می خورد، پتک می خورد. تلقین ذکر این است، مرده ما را آن موقع تلقین می کنند، تلقین مرده موقع تشرّف است که ما با تشرّف تولد ثانی پیدا می کنیم:

مرده بدم زنده شدم
گریه بدم خنده شدم

عرش را بر آب بنیاد او نهاد؛ یعنی دل مؤمن بر پایه ولایت ساخته شده است و ظاهر آن هم که کل هستی را عرش گویند، عالم ناسوت بر عالم ملکوت و جبروت، آن بر کرسی و بعد عرش خدا است، این هم بر آب است. آن آب چیست؟ قدرت ولایت است که یک نطفه را با یک تخمکی می گیرد. اینها از ولایت بر می آید، هیچ قدرت دیگری نیست. برای همین است که حضرت علی (ع) آن قدرت ولایت را دارد که می گوید: “انا خالق السموات والارض” من خالق آسمان و زمین هستم. به قدرت آن ولایت می فرماید، یعنی ولایت مرده را زنده می کند، ولایت نطفه را به بچه تبدیل می کند، ولایت از دانهء گندم خوشه گندم درست می کند، ولایت از یک گردوی هفت گرمی هفتصد کیلو گردو می دهد، یک درخت بزرگ گردو درست می کند. اینها کار ولایت است، ذات خدا که این کارها را نمی کند، ذات خدا اصلا خلق نمی کند. اینها در توحید افعالی است به نیروی ولایت. پس اگر عالم بر آب استوار است یعنی بر ولایت استوار است، این است که می گویند اگر ولایت نباشد، یعنی اگر در واقع ولی خدا نباشد، جهان از بین می رود، زمین اهل خود را می بلعد. “لَوْ لَا مَا فِی الْأَرْضِ مِنَّا لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا” (امام سجاد ع). اگر ولی خدا نباشد. چون ولایت است که هستی را زنده نگه داشته است و از هیچ می آفریند “مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ” (بقره – آیه ۲۵۵) مقام شفاعت، شفاعت را هر جور می خواهید معنا کنید؛ هدایت، کوری، به بیداری، به روشنایی. اینها به ولایت است کسی که اذن دارد، کسی که اذن نداشته باشد هیچ کاری نمی تواند بکند. به ولایت است، ریسمان خدا به ولایت است، والا خدا که ریسمان ندارد، طناب خدا، “وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا” (آل عمران – آیه ۱۰۳) همه اینها به ولایت است، دعا به ولایت است، اصلا خدا را که نمی شود به ذات دعا کرد، به ولایت باید دعا کرد. ذات خدا ورای جهان هستی است، حتی توحید ذاتی وقتی تجلّی می کند به ولایت تجلّی می کند. یعنی حق تعالی وقتی در مقام “هو” می خواهد تجلّی کند می گوید “قل هو الله” الله اسم است، اسم جامعی است که در آن “هو” ظاهر می شود. حالا شما تمام آن اسماء الحسنایی که در توحید صفاتی هست به این الله اضافه کنید. “الله الرحمن” ، “الله الرحیم” ، “الله السمیع” ، “الله البصیر” ، “الله مصوّر” ، “الله غیور” آن الله اسم جامع است و ولی خدا صاحب آن اسم است، این است که می گویند ولیّ خدا و نبیّ خدا طلسمات خدا را دارد، آن اسم دست او است. منظور از طلسمات صاحب آن اسم است، آنوقت از آن اسم، خلق، عدل از افعال آن صادر می شود، رحیم بودن، رحمانی جزء صفات او است، از آن اسم صادر می شود. هرچه هست به آن اسم بر می گردد. برای همین است که می گوید “اللَّهُ نُورُ السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ” (نور – آیه ۳۵) آسمان و زمین همان نور “الله” است، منتها اگر ما به نورانیت ببینیم. حکمت هم معنیش همین است که شما آسمان و زمین را به نور معرفت و نور یقین ببینید، این را حکیم گویند، حکیم به کسی می گویند که آن نور معرفت برای او مستولی شده است، پدیدار شده است، این حکیم است و حکمت دادنی است و حاصلی نیست “یُؤتِی الْحِکْمَهَ مَن یَشَاء” (بقره – آیه ۲۶۹) یؤتی دارد، أوتی دارد، دادنی است حکمت، آموختنی نیست. “او” ذات است، اسم ذات است، اسم جلاله است، اسم جامع است و بقیه صفات این اسم می شوند یا یک اسم آن اسم جامع می شوند. الله در رحمان ظهور می کند، الله در رحیم ظهور می کند، الله در رحمان ظهور می کند؛ گیاهان، حیوانات، همه را باعث حیات آنها می شود. الله در رازق ظهور می کند روزی کافر را می دهد، روزی همه را می دهد. الله در رحیم که ظهور می کند فقط طالبان حقیقت را هدایت می کند. دیگر آنجا سره را از ناسره جدا می کند، فقط مؤمنین را هدایت می کند، فقرا را. اینجا دیگر الله مال فقرا است در اسم الرحیم. در اسم القهار ظهور می کند، خشم می کند به عدالت. بستگی به ظهور الله دارد. “هو” ذات است و ما نمی توانیم درباره آن چیزی بگوییم. می گوید: “وَ لا تَفَکَّروا فی ذاتِ اللّه” (حضرت محمد ص). اصلا در زبان عربی “هو” یعنی “او”، ذات حق ناشناخته است. برای اینکه اشاره به دور است، برای همین است که ناشناخته است، مثل یک ماهی است که در دریا باشد و بگوید دریا کجاست؟ یا بگوید اقیانوس کجاست؟ خداشناسی ما هم همینطوری است. فکر می کنیم خدا از ما جدا است “من” می گوید و یک خدا. و ذات همان اقیانوس و دریا است که ما در آن غرق هستیم و ما یک نقطه کوچکی هستیم، ما حالا سراغ خدا می رویم، کجا باشد که خدا نباشد اصلا. خدا را در عرض خود قرار می دهیم، در حالی که او محیط بر همه چیز است و اصلا ما چیزی نیستیم، هیچی نیستیم و بالاتر از همه چیز هم هست، بالاتر از هستی که خلق کرد، ما نمی دانیم چیست، مثل این می ماند که خسی از ته یک اقیانوس خبر آورد، آیا می شود؟ نمی شود دیگر. مثلا یک پر کاه انداخته است در اقیانوس اطلس و حال می خواهد بگوید عمق اقیانوس اطلس چیست؟ نمی تواند بگوید چیست. چند بیتی بخوانیم:

آسمان را در زبردستی بداشت
خاک را در غایت پستی بداشت

زبردستی یعنی آسمان در تفوّق و بالای سقف ما، زبردست یعنی سقف شد برای ما، یعنی تفوّق پیدا کرد و برتری داد بر زمین. و خاک را در غایت پستی بداد، زیر این سقف، آسمان عرش شد و خاک شد فرش.

آن یکی را جنبش مادام داد
وان دگر را دائما آرام داد

جنبش مدام، این نظریه شیخ ابوالبرکات بغدادی است. شیخ ابوالبرکات بغدادی یکی از تربیت شده های شیخ نجم الدین کبری است که بعد قطب شد. البته قطب زمان در قرن هفتم. شیخ ابوالبرکات قطبی بود که در سلسله الولیاء بعد از ابوالفضل بغدادی بود. سهرودی فیلسوف با ایشان یک محاجّه دارد که بعضی ها می گویند سهرودی به خاطر همین مهاجّه سهرودی نمی تواند در طریق تصوّف باشد. نظریه شیخ ابوالبرکات به جز چند ایرادی که سهرودی گرفت و جوابش را هم شنید در حکمه الاشراق و شیخ ابوالبرکات کتابی دارد به نام المعتبر. جنبش مدام می گوید هستی فقط حادث نشده است که شما فلاسفه می گویید علت احداثی و ایجادی، یا فقط خلق کرده است، هستی چون به حق ظهور کرده است، این است که به حق در جنبش مدام است، یعنی اگر آن در باطن این هستی نباشد هستی از بین می رود. پس حق هم، یعنی باطن تمام این موجودات، از ظاهر جدا نیستند، چون اصلا ظاهری باقی نمی ماند. شما همه این لامپ ها را خاموش کنید، همه چیز تاریک می شود. موقعی نمودار است که این لامپها روشن باشند، وقتی خاموش کنید که چیزی باقی نمی ماند. پس این نور باید همیشه باشد که هستی همیشه در جنبش و حرکت مدام باشد، این همان نظریه است.

آن یکی را جنبش مادام داد

آن یکی منظور آسمان و زمین است، همه را. اشاره به هستی و دنیای مادی دارد. عالم ناسوت که افلاطون در آن است. می گوید به آن حرکت دائم داد و اینها در جنبش هستند.

آن دگر را دائما آرام داد

یعنی عالم ملکوت را، آنجا مقام ثبات است. اینجا مقام حرکت است. عالم، عالم حرکت است، عالم جنبش است، جمله ذرات عالم در نهان. آسمان بطور کل در زبردستی است، آسمان همیشه تفوّق دارد. منظور از آسمان وجود هم روح است که باید بالا رود و عروج کند، نه این آسمان ظاهری. آسمان وجود همان روح انسان است و زمین وجود، جسم است.

آسمان چون خیمه ای بر پای کرد
بی ستون کرد و زمینش جای کرد

این اشاره به همان آیه قرآن دارد “بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا” (رعد – آیه ۲) ما آسمان را بدون ستون آفریده ایم که بعد در علم فیزیک گفته اند این نیروی جاذبه است. و خود این نیروی جاذبه از کجا آمده است؟ این نیروی جاذبه ای که همه چیز را به سوی خود می کشاند. شما یک گلوله ای را پرتاب می کنید، چون خلاف آن نیروی جاذبه است دوباره همان گلوله را به سمت خودش می کشاند. این نیرو کجاست؟ این نشان می دهد که تمام اشیاء مادی به همان انرژی و نیروی جاذبه تبدیل می شوند. انرژی که صورت می گیرد ماده می شود، شئ می شود، بعد یکی چوب می شود، یکی شیشه می شود، یکی آهن می شود. این چوب زیردست نجار می رود، شیشه زیردست شیشه گر می رود و آهن هم زیردست آهنگر می رود و برای ما شکلهای آن را عوض می کند. اما شما اینها را به آزمایشگاه فیزیک ببرید، چنان آنها را تجزیه می کنند که همه آن تبدیل به انرژی می شوند و انرژی هم به نور تبدیل می شود. می بینید که چیر دیگری نیست. “بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا” همین ماده هم غیر قابل دیدن می شود، دیگر نخواهید دید، اما صورت می گیرد، بنّاهای مختلفی برای ما می سازند. این عروس عجوزه (دنیا) را برای ما به هزار شکل در می آورند تا که دلرباتر شود و ما فریفته تر شویم. اصلا چیزی نیست، انرژی است که به نور تبدیل می شود، چون چیزی نیست. اینجاست که می گوید:

آسمان چون خیمه ای برپای کرد

بی ستون کرد، آسمان که ستون ندارد، وقتی می گوید بی ستون کرد و زمینش جای داد، من اینطور معنا می کنم که انرژی کرد و ماده را در آن قرارداد، یعنی ماده در غالب انرژی است و انرژی در غالب نور است و ظاهر آن هم درست است، آسمان ستونی ندارد. و شعر آخری که حال می خوانیم:

کرد در شش روز هفت انجم پدید
وز دو حرف آورد نه طارم پدید

در قرآن آیه ای هست که “فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ” (اعراف – آیه ۵۴) ما آسمان و زمین را در شش روز آفریدیم که در قرآن آمده است که “خلق السموات و الارض” این شش روز، در آن موقع اصلا روز و شب نبود، تازه روز و شب دارد خلق می شود، پس منظور از روز اصلا شبانه روز نیست. این معلوم است که نیست، چون تازه دارد شبانه روز خلق می شود، شبانه روزی نبوده است، شبانه روز می خواهد خلق شود. پس منظور از روز اینجا شبانه روز نیست. حالا دو معنا دارد: فلاسفه می گویند منظور از شش روز، شش مرحله است. یعنی در شش مرحله آسمان و زمین خلق شده است. گاز بوده، آب بوده، …. همینطور تکامل پیدا کرده است. اما می گویند آسمان و زمین را در شش حس آفرید. پنج حس، حس ظاهر و یک حس، حس باطن و جالب است کل زمین و آسمان در همین شش حس است، یعنی از حس پنجگانه و یک حس باطنی خارج نیست، در همان غالب شش حس. پس منظور از شش حس بر اساس نظریه عرفا، صوفیه، شش روز، شش حس است. حس پنجگانه که پادشاه آن بینایی است، که کاملترین حس ظاهر حس بینایی است (باصره) و شنوایی و چشایی و لامسه …. و یک حس، حس باطنی ماست که به قوّه خیال ما بر می گردد، خیال متصوّر و متصل و خیال منفصل ما، که آن ما را به ملکوت وجودمان وصل می کند و حتی خواب. و می فرماید: و از دو حرف، “کن فیکون” و دو حرف این است مقام “کن” است. کاف و نون. اگر دو حرف را ما به دو کلمه معنی کنیم همان “کن فیکون” است. یعنی: “إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ” (یس – آیه ۸۲) یعنی فعل خدا از علم و اراده خدا ناشی می شود و هیچ فاصله ای هم نیست. اصلا شیئیت، از مشیّت خداوند گرفته شده است، یعنی وقتی می گوید چیزی شد همان مشیّتی است که چیزی را چیز می کند و بوجود می آورد و خلق می کند. اما هر یک از این اشیاء در علم خدا یک صورتی دارد، برای همین است که صوفیه را اصالت به ماهیت می دهند.
علامه طباطبایی در کتاب “بدایه الحکمه” می گوید: صوفیه قائل به اصالت ماهیّت هستند. علامه طباطبایی به صوفیه در “بدایه” یک ایراد شدید می گیرد و در “نهایه الحکمه” هم همینطور. می گوید صوفیه معتقد هستند که ماهیّت، مقدّم است بر وجود. چرا؟ چون صوفیه می گویند که صورت اشیاء در علم خدا است، خدا بر اساس آن صورت خلق می کند، اگر نباشد که شما قائل به علم نیستید. علم خدا از عالِم جدا نیست. فلاسفه اینطور فکر می کنند، یک عالمی داریم و یک معلوم. در علم حضوری، علم و عالم و معلوم یکی است. مثل این است که شما احساس غم و شادی را در قلب خود دارید. گریه و خنده در قلب خود ندارید؟ غم و شادی در وجود خود ندارید؟ به محض شنیدن یک خبر بد ناراحت نمی شوید؟ آیا یک علم را می شود از عالم و معلوم جدا کرد؟ نه دیگر. اگر خبر خوب بشنوید شاد می شوید. علم اشیاء، صورت اشیاء هم اینگونه در علم خدا است که این ظهور می کند. مثل یک ابر متراکمی که شروع به باریدن می کند و اینجا ایجاد می کند. خداوند زردآلو را زردآلو نکرد، آنرا خلق کرد. ابن سینا می گوید پس اول وجود است در خلق. اما خلق را صوفیه مثل شما معنا نمی کنند “خلق الله” یعنی “ظهرالله” ، بوجود آورد، یعنی ظاهر کرد. بوجود آورد یعنی ظاهر کرد، یعنی چه؟ صوفیه چرا اینرا می گویند؟ نمی گویند یک وجود دیگری داشت؟ می دانید چرا صوفیه این را می گویند؟ خیلی نکته مهمی است که فلاسفه نفهمیدند. وقتی صوفیه می گویند: “خلق الله” یعنی “ظهرالله” (ظاهرکرد)، مگر ما چند تا وجود داریم که دوباره یک وجود دیگر می خواهد بیاورد؟ اگر شما قائل به وحدت وجود و قائل به توحید هستید؟ یک وجود که بیشتر نیست، پس چند تا وجود که نمی شود. آن یک وجود و یک نور وجود ظاهر می شود به مظاهر مختلف.
اینرا ملاصدرا در “اسفار اربعه” فهمید. ملاصدرا هیچ وقت نمی گوید خداوند این موجودات را به وجود آورد، می گوید “کینونت” ، “کائنات” یعنی ظاهر شد، از “کون” می آید “کون” یعنی پیدایش. فساد یعنی چه؟ نابودی، کون و فساد. پس چیزی که وجود مستقل و جداگانه داشته باشد نداریم.

من کیم لیلی و لیلی کیست؟ من

ما یک وجود بیشتر نداریم آن هم خداست، بقیه مظاهر وجود هستند، “کُن” هستند. عطار اینجا دقیق از دو حرف یعنی “کُن”. حالا دو حرف “کُن” را به تنهایی بگیریم همان “کُن” می شود، اگر دو تا کلمه بگیریم “کن فیکون” می شود، ولی اگر همان دو حرف را بگیریم “کن” می شود “کن” هم همان “کون” است. ولی در مقام امر آن. ولی پیدا شد، چیزی به وجود نیامد. الان هم با مظاهر وجودمان سر و کار داریم، با وجودمان سر و کار نداریم. چه کسی وجود خودش را می تواند به ما نشان دهد؟ شما وجود خودتان را نشان دهید، هر جایی را اشاره کنید وجودت نیست، مظاهر وجودت است. این انگشت دستت است، جسمت است، خودت کجایی؟ آن کسی که پشت چشمهایت می بیند کجاست؟ آن وجود توست که از خداست، تلالؤ نور حق است، “وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی” (حجر – آیه ۲۹) ما وجودی نداریم، بی وجود هستیم. از خودمان یک جسد می بینیم، چند تا وجود داریم؟ چیزی به وجود نمی آورد، خود یک وجود است، ظاهر می کند “کُن” یا “کون”

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

دکترصابری




نوع مطلب : یک هفته با شاعر، 
برچسب ها : عطار نیشابوری، شرح منطق الطیر، عرفان،
لینک های مرتبط : صفحه اصلی، معرفی عطار،

       نظرات
چهارشنبه 4 بهمن 1396
مهدیه
چهارشنبه 4 بهمن 1396 03:22 ب.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
می بینمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر